رضا قليخان هدايت
1481
مجمع الفصحاء ( فارسي )
به دو گفت خسرو كه بدرود باش * جهان تار و تو در ميان پود باش چو آگاهى آمد بافراسياب * به دو تيره شد تابش آفتاب رسيدند پس گيو و خسرو به آب * همىبودشان بر گذشتن شتاب به آب اندرافكند خسرو سپاه * چو كشتى همىراند تا باژگاه پس او فرنگيس و گيو دلير * نه ترسش ز جيحون نه از آب گير ز جيحون گذشتند هر سه درست * جهانجوى خسرو سر و تن بشست چو نزديك رود آمد افراسياب * نديد ايچ كشتى و مردم در آب پر از خون دل از درد گرديد باز * برآمد برين روزگارى دراز آمدن گيو و كيخسرو و فرنگيس بايران و خبر يافتن رستم و كاووس و همهء دليران چو گيو اندرآمد بايران زمين * به پيروزى خسرو پاك دين ببخشيد رستم بدرويش زر * كه نامد گزندى بر آن شير نر خبر شد بگيتى كه فرزند شاه * جهانجوى كيخسرو آمد ز راه مهان سرافراز برخاستند * پذيره شدن را بياراستند برفتند هفتاد فرسنگ پيش * پذيرهشدندش به آيين و كيش چو كيخسرو آمد بر شهريار * جهانگشت پربوى و رنگ و نگار نشسته بهرجاى رامشگران * گلاب و مى و مشك با زعفران سر گيو بگرفت شه در كنار * ببوسيد روى و برش بيشمار يكى خلعتش داد كاندر جهان * نديده است كس از كهان و مهان فرنگيس را گلشن زرنگار * بياراست با طوق و با گوشوار ببستند گردان ايران كمر * جز از طوس نوذر كه پيچيد سر از آن كار گودرز شد تيز مغز * پيامى بر او فرستاد نغز چو بشنيد پاسخ چنين داد طوس * كه بر ما نه خوبست كردن فسوس نخواهيم شاه از نژاد پشنگ * فسيله نه خرم بود با پلنگ برآشفت گودرز و گفت از مهان * همى طوس كم باد اندر جهان